آلاچیق
تا خدا هست غیر ممکن وجود نداره حتما تا حالا برات پيش اومده كه چيزي رو از ته دلت بخواي،آرزويي كه ذره ذره وجودت نياز به داشتنش رو فرياد ميزنه. همون آرزويي كه دلت به خاطرش ميتپه به اميد رسيدن بهش نفس ميكشي، تو روياهات هميشه دنبالشي.همون كه دليل زنده موندنته.همون رويايي كه بزرگ ترين اميدته.قشنگ ترين روياي تو .روياي سوگلي تو ،بالاترين دليلت براي تلاش كردن. هر چيزي بهايي داره. بهاي خواسته تو چقدره؟ چه بهايي براي دريافت خواسته ات حاضري بپردازي؟ از چه چيز ارزشمند و عزيزي واسه رسيدن بهش ميگذري و مايه ميذاري؟ واسه رسيدن به همون روياي شيريني كه نميتوني فراموشش كني. نميتوني جاش رو با هيچي پر كني. چند بار نا خواسته تو محاصره ابر هاي تيره ترديد و نا اميدي صدايي تو گوشت زمزمه كرده: افسوس،حيف كه نميشه كاش ممكن بود اما ممكن نيست. همون صدايي كه گاهي جرأت تلاش و تجربه رو ازت ميگيره و يه روز ممكنه به خودت بياي و ببيني تحت تأثير اون صداي ناخونده،تو خودت رو از ياد بردي. خواستني كه از عمق وجود باشه نتونستن و نشدن سرش نميشه!! مگه بچگيت رو از ياد بردي؟ كه وقتي يه عروسك يا يه ماشين پشت ويترين اسباب بازي فروشي چشمتو مي گرفت هيچ منطقي پاهاي مصممت رو واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمي كرد. تو اون عروسك يا ماشين رو ميخواستي،اونطور ميخواستي كه هيچي منصرفت نميكرد،اونطور پاش وايسادي كه صاحب اول و آخرش فقط خودت بودي. چطوري اون لحظه، نميشه و نميتونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نميفهميدي و قبول نمي كردي؟ اون طور اون رو ميخواستي كه نشدن برات بي معني بود. تكون نخوردن و سفت ايستادن و پافشاريت جلوي اون اسباب بازي تا لحظه اي كه بهش برسي رو از ياد بردي؟!! چطوري يادت رفته خواستن،نتونستن رو نمي پذيره؟اشتياق رسيدن به يه آرزوي قلبي نتونست و نشدن رو نميفهمه. خواستن فقط يه معني داره اون هم تونستنه. چطور شد كه امروز ما بدون اينكه متوجه بشيم نخواستن رو با نتونستن عوضي گرفتيم؟ چون به درستي پي نبرديم اون جا كه نتونستيم به سبب اين بود كه واقعا نخواسته بوديم .اگه فقط بخواي و باور كني كه بهش ميرسي كل قانونمندي كائنات همسو با تو ميشه. خواستن به تو نيرو و انرژي مي ده كه تموم درهاي بسته رو به روت باز ميكنه و تو رو با تلاشي تجهيز ميكنه كه با قدرتي عظيم فقط رو يه نقطه متمركز شده كه بي شك تو رو به كاميابي ميرسونه مهم ايمان و اعتقادت به خدا و به خواستته. خواستن رويايي كه فكر رسيدن بهش،عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده ميكنه و مشتاق تلاش ميكنه. اگه چيزي كه تو رو به تلاش كردن مشتاق ميكنه همون شعله داغ اشتياقه،ديگه هيچ مانعي تو رو نميترسونه و هيچ نگراني دلت رو نميلرزونه. همه خواسته هات توي يه هدف جمع ميشه اون هدف اولويت اول و شماره يكي كه همه چي تابع اونه و اگه چيزي هست كه اينجور ميخوايش و اين قدر برات عزيزه ، هيچي مانع رسيدنت به اون نميشه. هيچ قدرتي تاب ايستادن مقابل خواسته قلبي تو رو نداره، اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالي و بالاي خودشه از همين حالا مي بينم كه به خواسته ات رسيدي و اگه نرسيدي مقصر فقط خودتي. هر چي خواسته ات بزرگ تر باشه بايد بهاي بيشتري رو براش بپردازي.پس اگه به خواسته ات نرسيدي یا اون قدر برات ارزش نداشته و نميخواستيش كه همپاي بهاش براش خرج كني و سختي و رنجش رو به جون بخري،يا تو روز مرگي و بطالت زير خروار ها يأس و ترس دفنش كردي و واسه تبرئه خودت وقتي يادش افتادي سري از يأس تكون دادي و گفتي: افسوس كه روياي من شدني نبود. وقتي با بي رحمي به نا اميدي اجازه ميدي روياتو ازت بدزده و با خودش ببره،وقتي خودت واسه دفاع از رويات جلوي ترس نمي استي ،از كي توقع داري برات اين كار رو بكنه؟وقتي فقط افسوس ميكشي چطوري توقع داري اون رو به رايگان و به سادگي به دست بياري و طعم رسيدن به آرزوت رو بچشي؟ و چه غم انگيز و تلخه كه يه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگي درجا بزني كه اصلا دوستش نداري, اون زندگي اي كه با روحيات و خواسته هاي تو هيچ تناسبي نداره و فقط به خاطر اين كه جسارت تركش رو نداري و به طعم تلخ اشتباه عادت كردي تحملش ميكني.!! كي بهت يادت داد معني زندگي محدود به تكرار عادت هاست؟ آخرش چي؟ جاذبه اين تكرار هاي بي اراده تا چند سال ديگه دوام داره؟ خسته نشدي؟ اگه ديروز و امروز و فردات تو سياهي و غم و غصه مثل همن،كوتاهي از خودته كه هنوز به خودت نيومدي و هشيار نشدي و نخواستي تا بتوني به بهترين تغيرش بدي..خودت بگو زندگي بي لطفي كه فقط از سر عادت به تكرارش مشغولي ارزش زندگي كردن داره؟ تا كي نرسيدن به آرزوهاي قشنگت رو گردن نتونستن ها مي ندازي؟ كافيه با خودت رو راست باشي و كلاهت رو قاضي كني ببيني نخواستي يا نتونستي؟!!!! من تو این 3 ماه خیلی تلاش کردم .. یه روزایی خیلی نا امید شدم و فقط به مرگ فکر میکردم تا رها شم خیلی ضعیف شده بودم اما یه روز به خودم گفتم : بلند شو و به جای گریه و حسرت تلاش کن که به خواسته ات برسی و نذاری دیگران برات تصمیم بگیرن و تو مثل یه قربانی چشمات رو ببندی و منتظر مرگ باشی. برای رسیدن به آرزوم بهای سنگینی دادم هیچ کاری نموند که نکردم .. محال بود اما این فکر محال رو از ذهنم دور کردم تو همه اون لحظه های سخت به خودم میگفتم :همه چی درست میشه من میخوام پس میتونم فقط باید صبر کنم و امیدم رو به خدا از دست ندم.. به خدا نزدیک تر شدم و ازش کمک خواستم و به این باور رسیدم که تا خدا هست غیر ممکن وجود نداره. ببخشید که این چند وقت نگرانتون کردم باور کنین روزای خیلی سختی داشتم و نمی تونستم بیام .. نت قطع بود اما الان یه چند روزی هست که می تونم بیام و تا دو سه روزی هستم اما دوباره تا 5 الی 6 ماه احتمالا نیستم . نگرانم نباشین حالم خوبه و کارا به لطف دعای شما دوستان گلم یکی یکی روبه راه شده الان وقت نمی کنم به همتون سر بزنم به بزرگی خودتون منو و ببخشین و خدایی نکرده به حساب بی معرفتین نذارین قول می دم وقتی برگشتم از خجالتتون در بیام خدانگهدار مهمترين عضو بدن يادم مياد كه مادرم هميشه ازم مي پرسيد: به نظر تو مهم ترين عضو بدن كدومه؟ در طول همه اين سال ها اون چيزي كه فكر ميكردم درسته رو مي گفتم.. وقتي بچه بودم به نظرم مي اومد كه شنيدن از همه چيز مهمتره.. پس گفتم: گوش هام. اما مامانم جواب داد.. خيلي از ادما ناشنوا هستن و كماكان به زندگيشون ادامه ميدن.! بعد از چند سال تو ايام نوجواني،وقتي كم كم با دنياي اطرافم آشنا شدم و با نگاهي متفاوت به زندگي نگاه كردم مادرم دوباره سوال خودش رو تكرار كرد و من كه ناخودآگاه در مورد اين مسأله خيلي فكركرده بودم گفتم:چشم هام. او رو به من كرد و گفت: مي بينم كه خيلي خوب پيشرفت كرده اي و از اين بابت خيلي خوشحالم. ولي پاسخت درست نيست،چه بسا افرادي كه در عين نابينايي به درجات بالايي رسيدند.! در طول سال هاي متمادي مادر چند بار ديگر سوالش رو تكرار كرد.. اما هر بار جواب من اشتباه بود،البته اون هر بار از پيشرفت من تعريف مي كرد. چند سال بعد پدر بزرگم از دنيا رفت و رفتن اون همه ما رو غمگين و گريان كرد. حتى پدرم هم گريه كرد، اون روز رو به خوبي به خاطر دارم چون اين دومين باري بود كه مي ديدم مي گريد. وقتي كه زمان آخرين وداع با پدر بزرگ رسيد مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: دلبندم متوجه شدي كه مهم ترين عضو بدن كدومه؟ جدا غافلگير شدم،اصلا فكر نمي كردم كه تو اين شرايط سوالش رو تكرار كنه..راستش هميشه به نظرم مي اومد كه اين سوال و جواب يك جور بازي بين من و اونه.. اون متوجه تعجب و حيرت من شد گفت: اين سوال خيلي مهمه و دونستن اون به تو كمك مي كنه.. امروز وقتش رسيده كه اين درس مهم رو ياد بگيري. بعد طوري بهم نگاه كرد كه فقط يه مادر ميتونه اونجوري به فرزندش نگاه كنه.. اشك تو چشماي مهربونش جمع شد و گفت: مهم ترين عضو بدن شانه هايت است ..!!! متعجب پرسيدم: فقط به خاطر اينكه سرم رو روي بدنم نگه مي داره؟!!! گفت:نه به اين دليل مهم ترينه كه سر دوست يا عزيزي رو هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي داره و مي تونه تكيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشه و بهش تسلي بده..دخترم هر كسي در اوقاتي از زنگي خود نيازمند شانه اي براي گريستن است . آرزو مي كنم آنقدر دوست خوب در اطرافت باشن كه به وقت نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي. از اون روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تره و تكبر و خودخواهي بد ترين صفت. نويسنده: ليلي مريخي سلام عزیزان ببخشید این مدت خیلی ناراحتتون کردم ممنون که برام دعا کردین و همدردی کردین.. بعضی از دوستان برای حل مشکلم نذر کردن و بعضی ها پا به پام اشک ریختن ..! نمیدونم چی بگم خیلی ممنونم بابات همه چی.. خیلی گلین اگه شما نبودین تحمل این روزا برام سخت تر میشد. انشاالله بتونم جبران کنم :) تصمیم گرفتم دیگه اینجا از خودم چیزی ننویسم حرف دلم و غم و غصه هام تو دلم بمونه بهتره... قالب رو هم به خاطر انتقاد بعضی از دوستان عوض کردم حالا خوب شد؟ راضی هستین؟ اسم وب رو هم عوض کردم :) فردا میرم امام زاده قاسم نزدیک شهر (حله) برای همتون دعا میکنم و ازش میخوام مشکلم رو حل کنه شما هم برام دعا کنین ممنون ... من مدتی نمی تونم بیام نت نگرانم نباشید. دلم براتون تنگ میشه خدانگهدار وقتی بالی برای جَهِش هم ندارم بیخود پرواز را آرزو می کنم ! چه فرق می کند در بیست سالگی باشم یا در سی سالگی وقتی بالهایم شکسته باشند.؟. چه فرق می کند آسمان به چه رنگ باشد حتی وقتی توان آن را هم ندارم که سر بلند کنم و به آسمان سلام کنم ! وقتی روح پیر شود اصلا مهم نیست بیست باشم یا سی یا پنجاه خواهی نخواهی پیر شده ام... روحم به گِل نشسته ، برایم دعا کنید آیینه ای برای دلم دست و پا کنید ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید با شانه های خسته من خوب تا کنید راه مرا از این همه آتش جدا کنید ناصر حامدی وب گروهی آپ شد
دارم آن غم که خدا داند و من دانم و بس پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم سلام خدا جونم ... می دونم اگه جوابمو ندی حق داری... می دونم بازم درست وقتی که از همه جا نا امید شدم به سراغت اومدم و ازت کمک می خوام ... می دونم هیچ وقت بنده ی خوبی برات نبودم ... می دونم موقع خوشی به یاد تو نبودم و حالا که گرفتاری برام پیش اومده به یاد تو افتادم ...خدایا... خدای خوبم کمکم کن ...من همیشه به تو توکل کردم و به هر چی تو برام می خواستی راضی بودم ... الانم فقط چشم امیدم به توست ... واقعا نمی دونم چی درسته چی غلط ...کمکم کن ...خودت می دونی که من واقعا دیگه بریدم و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم ... تو رو به حق همه ی بنده های خوبت کمکم کن ... خدایا تنهام نذار... پ.ن ممنونم که برام دعا میکنین نمیتونم بگم مشکلم چیه یعنی گفتنی نیست!! خدا رو شکر میکنم که دوستای خوب و مهربونی مثل شما دارم که تو سختی ها تنهام نمیذارین.. من رو ببخشید با ناراحتی هام ناراحتتون کردم.. فقط اینجا میتونم دردم رو بگم و کمی آروم بشم... اصلا دوست نداشتم اینجا حرفای نا امید کننده بزنم اما دیگه نمیتونم به دروغ بنویسم حالم خوبه و زندگی قشنگه .. نه زندگی قشنگ نیست برای من که هیچ زیبایی نداره به جز غم و بدبختی چیز دیگه ای ندیدم الان هم دارم به آخر می رسم ... مرگ بهتر از این حالیه که من دارم ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه آخر قصه من نزدیکه این منم از همه جا وامانده از همه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده سلام دوستان من برگشتم دلم براتون خیلی تنگ شده ببخشید که این مدت خبری از خودم ندادم.. رفته بودم ایران اما اونجور که فکر میکردم بهم خوش نگذشت.. دلم میخواست وقتی برمیگردم شاد باشم و از شادی ها بنویسم و براتون از سفرم تعریف کنم اما اصلا شاد نیستم. یه مشکل بزرگی برام پیش اومده برام دعا کنین دیگه هیچ امیدی ندارم ... دارم شبیه آینه ای پیر می شوم از شنیدن صدای خودم سیر می شوم با قار قار گنگ کلاغی همیشگی با خاطرات تلخ در گیر می شوم کم کم عصای باور من را بیاورید دارم میان قصه زمین گیر می شوم آتش بیار معرکه شد دست سرنوشت یا خود اسیر پنجه تقدیر می شوم در خویش می گریزم وا ز ارتفاع اشک با گریه سکوت سرازیر می شوم باور نمی کنم که به آخر رسیده ام وقتی چنین درآینه تکثیر می شوم

احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید
دارم به انتهای خود می رسم
حاليا ، نوحه گر گوشه زندانم و بس
| Design By : Night Skin |
